در روزگاران قدیم کارگری بود بسیار قوی و برومند که در کار خود بیشتر از دیگران کار میکرد وبا اینکه از صبح زود تا دیروقت کار طاقت فرسا انجام میداد ولی در انتهای کار با شادمانی به منزل باز می گشت انگار که او اصلا خسته نمی شد .صاحب کار او که از قضا حاکم آن دیار بود از اینهمه کار کردن امید ورضایت او از زندگی متعجب بود و دوست داشت راز آن را بداند . پس وزیر خود را مأمور این قضیه نمود پس از چندی وزیر به جناب حاکم گزارشی در مورد آن کارگر داد که راز موفقیت آن مرد بود
وزیر راز موفقیت آن کارگر ساده را در همسر آن مرد پیدا نموده بود .پادشاه گفت که چگونه ممکن است و از وزیر توضیح خواست.وزیر گفت که مخفیانه در پی آن کارگر رفتم و هیچ چیز خاص از او ندیدم جز اینکه وقتی به منزل رسید همسرش چنان به استقبال او آمد و از او پذیرایی نمود که گویا پادشاه عالمیان آمده است و روحیه کارگر چنان با این کار بالا میرود که خستگی آن روز از یادش رفت .
پادشاه حرف وزیر را قبول نکرد و گفت که میبایست آن را امتحان کند .پس با ترفند وحیله به وسیله طلا و جواهرات فراوان مهر آن زن را نسبت به همسرش از بین بردند آنجا که زن هاست که از شوهرش جدا شود
بعد ازان آن مرد دیگر آنچنان ضعیف و غمگین شد که نایی برای کار کردن نداشت دیگر امیدی برای زندگی برای او باقی نمانده بود .وزیر به پادشاه گفت دیدید که چگونه ابزار موفقیت آن مرد او را از بین برد.از آن روز به بعد هیچکس خنده آن مرد را ندید
پس نتیجه ای که میتوان از این داستانک گرفت این است موفقیت ابزار دارد و ابزار وراهکارهای بسیاری برای هر کاری وجود دارد اگر هر فرد راهکار موفقیت خود را برای خود به صورت راز در اختیار خود قرار دهد هیچکس نمیتواند به او آسیبی وارد نماید که این موضوع جای بحث خیلی زیادی دارد که در آینده به آن خواهیم پرداخت.
داستانی درباره یکی از رازهای موفقیت
در باره چگونگی موفقیت. هر شخص ایده و نظر مخصوص به خود را دارا میباشد
کار ,موفقیت ,وزیر ,مرد ,راز ,کارگر ,آن مرد ,گفت که ,موفقیت آن ,آن کارگر ,آن را

درباره این سایت